تبليغاتX

تبليغات X
تبليغات X

هر كه سرگردان به عالم گشت غمخواری نیافت

 

یک سؤال

از امام زمان(عج) چه بخواهیم؟


قصه‌هایی هست از تشرّفات افرادی كه از امام پول، زن، سلامتی و امثال آن را

می‌خواسته‌اند. اینها همه خوب است. ولی چرا انسان از حضرت آن چیزی را كه

خود آن حضرت از خدا می‌خواهد طلب نكند؟

به همین دعای حضرت در ماه رجب توجّه كنید، حقیقتاً برای ما آموزنده است، ما هم

همین‌ها را از خدا بخواهیم «وَ احتم لِی فِی قَضائِكَ خَیرَ ما حَتَمتَ؛ از قضاهای

خودت، بهترینش را برای من تقدیر فرما».

«وَ اختِم لِی بالسَّعادةِ فی مَن ختمتَ؛ مرا از كسانی قرار بده كه امرشان را در این

ماه به سعادت ختم می‌فرمایی». «و اَحیِنِی ما أحیِیتَنِی مَوفُورَاً و أمتِنی مَسرُورَاً و

مَغفُوراً؛ زنده‌ام بدار در حالی كه از الطاف و رحمت‌هایت، حظّی وافر داشته‌ام و

بمیرانم در حالی كه مسرور و آمرزیده‌ باشم». «واجعَل لی إلی رضوانِك وجِنانكَ

مَصیراً؛7 برایم راهی به بهشت و رضوان خودت مقرّر فرما».

او رضوان و رضای خدا را می‌طلبد. ما هم همین‌ها را بطلبیم كه هیچ چیز بالاتر از

رضای خدا و بالاتر از محبّت خدا و اولیای خدا وجود ندارد.



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


قاصدک بهش بگو

جو آغاز شکفتن کردی ای اشک

 

شبم را روز کردی ای اشک

 

شگفتا در کویر تشنه کامی

 

به هرجا سر به خاموشی کشیدم

 

هوای ابری ام شد آفتابی

 

به جای من تو شیون کردی ای اشک  

 

چو بیرون سر ز روزن کردی ای اشک

 

گذشتی از میان آتش و خون

 

ندارم اختیاری تا نگریم ای اشک

 

 تو گفتی بی زبان راز جمالی

 

مرا با گریه بی من کردی ای اشک

 

ای تک درخت عشق در وسعت زمین

 

با چشم من بخوان  با روح من بمان    

 

 


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


غم عشق

 

 

 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

زغم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

                                                                خدایا بی پناهم،ز تو جز تو نخواهم

                                                                اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم

                                                                به دست یاری اگر که نگیری، تو دست دلم را دگر که بگیرد؟

                                                                به آه  و زاری ،اگر نپذیری، شکسته دلم را دگر که پذیرد؟

شادروان قیصر امین پور


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


یک پیشنهاد

پیشنهاد عملی برای کمک به ایران

زیاد به سرمان آمده که به کشورمان توهین شود، مشاهیرمان را بدزدند، به خاکمان تجاوز کنند،زیاد شنیده ایم که در کشورهای دیگر ، مردم ذهنیت خوبی از ایران ندارند، فکر می کنند ما تروریست هائی هستیم که در بیابان زندگی می کنیم و با شتر مسافرت می کنیم . خیلی از ماها وقتی کوچک ترین توهینی به کشورمان می شود به رگ غیرتمان بر می خورد و می خواهیم جواب دندان شکنی به این توهین ها بدهیم. امضا جمع می کنیم، بمب گوگلی می سازیم ولی کمتر دنبال این هستیم که این مشکلات را ریشه یابی کنیم و راه حلی پیدا کنیم. مدتها در فکر راهکارهای عملی بودم تا این که گفتگو با خواهرم جرقه ای در ذهنم زد. خواهر من کارمند کتابخانه ملی است و در بخش مبادلات کتاب با کشور های دیگر کار می کند. به گفته او، کتابخانه ملی بودجه خاصی برای اهدای کتاب به خارج ندارد و کتاب هایش را از هدایای ناشرین و افراد خیر تامین می کند. در ماه تعداد زیادی تقاضا از کشور های دیگر برای کتاب های فارسی و انگلیسی مربوط به ایران و ایران شناسی به دست آنها می رسد که آنها معمولا با کمبود شدید کتاب مواجه هستند. این تقاضا ها معمولا از طرف دانشگاه های خارجی است که کرسی زبان فارسی یا ایران شناسی دارند، یا موسسات فرهنگی و یا کتاب خانه هائی که کتاب های مرتبط با ایران دارند . آنها فکر می کنند که ایران آماده است با یک تقاضا، بهترین کتاب ها را برایشان ارسال کنند. غافل از این که بخش مبادلات خارجی در این زمینه بسیار فقیر است. به همین دلیل بسیاری از اوقات کتاب های نا مناسبی ارسال می شوند. نمی خواهم وارد جزئیات شوم که چه اتفاقاتی می افتد و چه نوع کتاب هائی ارسال می شود. اما به نظرم رسید که ما می توانیم در حد خودمان ، کمک خوبی به فرهنگ و هویت ایران بکنیم. هریک از ما می تواند یکی دو کتاب مربوط به ایران شناسی خریداری کرده و به کتاب خانه ملی هدیه کند. خوشبختانه بخش مستقلی برای دریافت هدایا هم دارند که کتاب ها مستقیما به دستشان برسد و برای متقاضیان خارجی ارسال شود. یکی از راه هائی که دیدگاه خارجی ها را نسبت به ایران می سازد یا اصلاح می کند همین کتاب ها هستند. تصور کنید وقتی یک دانشجو به کتاب های ایرانی مراجعه می کند و بجای کتاب های راهنما و اطلس های تصویری ایران، کتاب های قدیمی و نامناسبی را می بیند و می خواند، تصورش راجع به ایران چگونه خواهد بود. ما هم بجای امضا کردن پتیشن و ساختن بمب گوگلی می توانیم نفری 2-3 هزار تومان برای خرید چنین کتاب هائی کنار بگذاریم و آنها را به بخش مبادلات خارجی کتابخانه ملی هدیه بدهیم. فکر می کنم این کار تاثیر بسیار بیشتری داشته باشد. من با یک گروه از ایرانی های مقیم انگلستان و همچنین ناشر خودمان در این باره صحبت کردم . در هردو مورد هم نتیجه مثبتی گرفتم. اگر شما می توانید کمک کنید یا افرادی را می شناسید که می توانند کمک کنند ، لطفا به من اطلاع دهید. یا خودتان اقدام کنید. اگر واقعا می خواهید به کمک کنید، این یک فرصت عملی و در دسترس است. این گوی و این هم میدان.
موضوعات پیشنهادی:
فرهنگ ایران
تاریخ ایران
اطلس های تصویری(مناظر طبیعی، بناهای تاریخی،جاذبه های گردشگری)
ادبیات و دستور زبان فارسی
دیوان شعرا ( شاهنامه، حافظ، مثتوی، شاملو، فروغ، کلیات سعدی . . )
کتاب های انگلیسی بسیار مفید تر از کتاب های فارسی هستند
تكميل :
1- شماره تلفن هاي بخش اهداي كتاب كتابخانه ملي ايران: 88644062 و 81623153
این مطلب مربوط به وبلاگ رسانه من http://mazloomi.blogspot.com/می باشد
به نظر من این موضوع خیلی مهمه
همین طوری از کنارش نگذریداین ها رو جدی بگیرید .


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


...for

 

 

 

Perhaps God would want you to become acquainted with many different people in the course of your life, so that when you meet
 the right ones
you can appreciate and be grateful for them


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند

هر چه که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من اندوه تر از اندوه الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سرموی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه نورم

شادروان قیصر امین پور


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


اولین قلم

حرف حرف درد را

  در دلم نوشته است

دست سرنوشت

 خون درد را

با گلم سرشته است

 پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟

درد

 رنگ و بوی غنچه دل است

پس چگونه من

 رنگ و بوی غنچه را از برگ های تو به توی آن جدا کنم ؟

دفتر مرا دست درد می زند ورق

شعر تازه مرا درد گفته است

 درد هم شنفته است

پس در این میانه من

 از چه حرف می زنم

درد,حرف نیست

 درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟

                    

                                                                                شادروان قیصر امین پور


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


در میان با که گذارم غم تنهایی خویش

خدایا

گرفتار آن دردم که تو دوای آنی !

در آرزوی آن سوزم تو سرانجام آنی

بنده آن ثنایم که تو سزای آنی

من در تو چه دانم! تو دانی! تو آنی که خود گفتی

و چنان که گفتی ، آنی

در هجر تو ،کار بی نظام است مرا

شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا

در عالم اگر هزار کام است مرا

بی نام تو سر به سر حرام است مرا

(کشف الاسرارج۴ص۹ )


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


کاش می تونستم شعرت رو بخونم

دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


در سايه عشق تو آفتاب شدم

بگو عشق باز چه در سر داري ؟

اين بار چه آزموني چه تردستي برايم سوغاتي داري؟

اين بازي ،بازنده اي ندارد ،هر كس دل بدهد ، برنده است

وهر كس كه دل نسپارد تا هميشه ناكام مي ماند

و اين حكايت من است كه در كوچه باغهاي بيقراريم به تو دل بستم

و اين سرنوشت توست كه به من دل سپاري

در آن روزهاي ابر اندود، هواي آسمان من آفتابي نشد .

هيچ پيغامي دل منو شاد نكرد،

تا روزي كه در يافتم در عشق ورزيدن ،هيچ مقصدي نيست.

بايد بگذاريم كه احساس حرف خودش را بزند،

وقتي تو رفتي با پلكهاي باز خفته بودم ،همه چيز برايم در بازگشت تو خلاصه مي شد.

زمان مرا ساخت دوريت مرا كم كم قابل كرده . روزها كه تا ديروز مفهوم  گنگ و دلمرده داشت ،داره برام جون ميگيره .

من در جست وجوي عشقي شور انگيزم . عشقي كه مرا بالا ببرد و ترسهايم را هر گاه كه قد مي كشند از ريشه بكند

روزگار به من آموخت كه اگر قدرتمند باشي ،عشقي را كه، تو را قوي تر مي كند،

جذب مي كني

و

اگر ضعيف بماني ،همواره در حال فرو رفتني و آن كه به سمت تو مي آيد

تو را ضعيف تر خواهد كرد.

زندگي تنها مجال ما براي كسب آگاهي است .

هر كس بيشتر بداند ،پيش تر مي رود .

عشق از سر چشمه هاي حكمت ومعرفت، آب مي نوشد.

همين كه در گوشه اي از اين زمين پهناور نفس مي كشي

به من نيرو مي دهد

همين كه تو مي توني اين آسمون آبي رو نگاه كني

به چشمهايم نور و بينايي ميده

همين كه ياد كسي كه دوستش دارم ، به لحظه هاي من، معنا ميده 

 برام كافيه .


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


صبر کن ......نرو

 

 

 

صبر كن عشق زمین گیر شود - بعد برو

 

 

                                       یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو

 

 

ای پرنده به كجا؟!قدر دگرصبر بكن

 

 

                                      آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو

 

 

باش با دست خود آیینه را پاك بكن

 

 

                                      نكند آیینه دلگیر شود – بعد برو

 

 

یك نفر حسرت لبخند تو را می بارد

 

 

                                     خنده كن عشق نمك گیر شود – بعد برو

 

 

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

 

 

                                    باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو

 


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


سکوت من همیشگی باش

ای قلب من

به خدا سوگندت می دهم

 ای قلب من

 عشق خود را كتمان كن

 شكوه ما را از دیده ها پنهان كن

فاش كننده اسرار

 احمق است

برای عاشق

 نیكوتر است سكوت و راز داری

به خدا سوگندت می دهم

  ای قلب من!

اگر جوینده ای نزد تو آمد

تا حالت را جویا شود

 به او هرگز چیزی مگو

ای قلب!

 اگر گویندت معشوقت كجاست؟

بگو با دیگری رفت

و  از پرساننده دور شو

به خدا سوگندت می دهم

 ای قلب من!

اشتیاقت را پنهان كن

زیرا تو را درمان نخواهند كرد

عشق در جان ما

 مانند شرابی در جام پنهان است

ای قلب من رنج خود را حبس كن

 تا اگر دریا غوغا شود

 یا فلك غرش كند

   ایمن باشی

 


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


being mature

 

خورشید از سینه دریا سرزده است و من-در حالیكه همه بودنم، تمام

 زندگی كردنم ،به یك نگریستن مطلق بدل شده است،

چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام وهمچون

 شمع -كه در نگریستن خویش قطره قطره می میرد-  من در

 این(( نگریستن)) خویش قطره قطره ذوب می شوم

 و پایان میگیرم چگونه از این حال می توانم سخن گفت؟

باور نمی كنم ،هرگز باور نمی كنم كه سالهای سال همچنان زنده ماندنم بطول انجامد.

یك كاری خواهد شد.

زیستن مشكل شده است و لحظات چنان به سختی وسنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند

 كه احساس می كنم .......

هیچ نمی دانم چرا ؟ اما می دانم كس دیگری به درون من پا گذاشته است و

 اوست كه مرا چنان بی طاقت كرده  كه احساس می كنم دیگر نمی توانم در خود

 بگنجم. در خود بیارامم.از ((بودن)) خویش بزرگ شده ام واین جامه بر من تنگی می كند.

عشق آن سفر بزرگ،به درون من پا گذاشته است.

 

FALLING IN LOVE YOU

REMAIN A CHILD;RISING IN LOVE

YOU MATURE


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


فریاد

قصه نیستم كه بگویی

نغمه نیستم كه بخوانی

صدا نیستم كه بشنوی

یا چیزی چنان كه بینی

یا چیزی چنان كه بدانی

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با..........

فریاد من با قلبم بیگانه بود

من آهنگ بیگانه ی تپش قلب خود بودم

هنوز آوازم را نخوانده ام

من درد مشترك ام

 مرا فریاد كن

 


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


without seeing you

I see you staring at me

but you never truly see
why I love you, oh, so much

when you're so out of touch

Feelings that we could have shared

you flung behind without a care

It seems so hard to let you go

and the process is so slow

I don't know whether I should stay

and waste another day away

I do know, though, that all this pain

will soon drive me insane

You don't feel me loving you

and you just can't seem to get a clue
You don't see me cry inside

and in you I know I can't confide

Yet still I find that you are blind

to things meant to be kind
You know nothing of my fears

and are unaware of all my tears

I know I really can't deny

things I feel as I look you in the eye

So who will help me make it though
Who will tell me what to do

How come every time I see your face
for me there's never any space

Maybe someday you'll see me differently
so until then, I'll be waiting silently


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


The best friends


.Looking back through the years
I can't believe how long
We have been best friends
Through good times and bad

When I needed someone to cry
With me and laugh together
Give me a shoulder to lean on
And a hug to make me feel better

You know how true it is
When you know that no matter what
Happens or goes on down the road
That there will always be best friends

So as time passes and days go by
Just remember that when you need me
That no matter what time or place
I will always be there by your side, my best friend


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting