تبليغاتX

تبليغات X
تبليغات X

هر كه سرگردان به عالم گشت غمخواری نیافت

 

تو بیا

همه می پرسند :

چیست در زمزمه مبهم آب ؟

چیست در همهمه دلكش برگ ؟چیست در بازی ابر سفید ؟

روی این آبی آرام بلند ،

كه تورا می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش كبوتر ها ؟

چیست در كوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده جام ؟

كه تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

 

 

نه به ابر،

نه به آب ،

نه به برگ،

نه به این آبی ارام بلند،

نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش كبوترها

 

 

 

من مناجات درختان را هنگام سحر ،

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاك شقایق را در سینه كوه

نبض پاینده هستی را در گندم زار

همه را می شنوم

 می بینم

 من به هیچكدام اینها نمی اندیشم

بتو می اندیشم ،

ای سراپا همه خوبی

تك و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

 همه جا

تو بیا

در دل ساغر هستی تو بجوش .  

 

 

 

  


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع با ملکوت | لینک ثابت


one point

 

 

The life of love is a very insecure life ,but

Tremendously beautiful.Dangerous,

Adventurous,but the only way to live is

To live in danger,and to live in adventure.

 


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع حقیقت ساده | لینک ثابت


معجزه ايمان

 

 اگه ازم بپرسي چگونه از پس شرايط دشوار زندگي

بر آمده ام من بهت پاسخ مي دهم به كمك باور وايماني

كه دارم . من باور دارم ((نيرويي مرا راهنمايي مي كند))

اين باور از روي خود خواهي نيست بلكه ناشي از اين احساس

است كه من براي اين به دنيا آمده ام تا ماموريتي مهم را به انجام

برسانم .  هميشه  احساس مي كنم راه چاره  با پاي خود به  سوي من

 خواهد آمد و بر پايه اين باور تا زماني كه راه  چاره را پيدا نكنم  تسليم

 نمي شوم .من باور دارم در پي هر مشكلي راه حل آن مشكل نيز مي آيد و

خداوند هيچ مشكلي را بدون آنكه توانايي حل كردن آن را به ما داده باشد پيش

 روي ما قرار نمي دهد .ايمان من به درست بودن اين امر مرا ياري داده تا هميشه

 راه چاره ها را پيدا كنم .

                                                                                          آنتونی رابینز


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع حقیقت ساده | لینک ثابت


سکوت من همیشگی باش

ای قلب من

به خدا سوگندت می دهم

 ای قلب من

 عشق خود را كتمان كن

 شكوه ما را از دیده ها پنهان كن

فاش كننده اسرار

 احمق است

برای عاشق

 نیكوتر است سكوت و راز داری

به خدا سوگندت می دهم

  ای قلب من!

اگر جوینده ای نزد تو آمد

تا حالت را جویا شود

 به او هرگز چیزی مگو

ای قلب!

 اگر گویندت معشوقت كجاست؟

بگو با دیگری رفت

و  از پرساننده دور شو

به خدا سوگندت می دهم

 ای قلب من!

اشتیاقت را پنهان كن

زیرا تو را درمان نخواهند كرد

عشق در جان ما

 مانند شرابی در جام پنهان است

ای قلب من رنج خود را حبس كن

 تا اگر دریا غوغا شود

 یا فلك غرش كند

   ایمن باشی

 


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


being mature

 

خورشید از سینه دریا سرزده است و من-در حالیكه همه بودنم، تمام

 زندگی كردنم ،به یك نگریستن مطلق بدل شده است،

چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام وهمچون

 شمع -كه در نگریستن خویش قطره قطره می میرد-  من در

 این(( نگریستن)) خویش قطره قطره ذوب می شوم

 و پایان میگیرم چگونه از این حال می توانم سخن گفت؟

باور نمی كنم ،هرگز باور نمی كنم كه سالهای سال همچنان زنده ماندنم بطول انجامد.

یك كاری خواهد شد.

زیستن مشكل شده است و لحظات چنان به سختی وسنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند

 كه احساس می كنم .......

هیچ نمی دانم چرا ؟ اما می دانم كس دیگری به درون من پا گذاشته است و

 اوست كه مرا چنان بی طاقت كرده  كه احساس می كنم دیگر نمی توانم در خود

 بگنجم. در خود بیارامم.از ((بودن)) خویش بزرگ شده ام واین جامه بر من تنگی می كند.

عشق آن سفر بزرگ،به درون من پا گذاشته است.

 

FALLING IN LOVE YOU

REMAIN A CHILD;RISING IN LOVE

YOU MATURE


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


براش فرقی نداری

 

 

Prayer is a poetic relationship with

Existence. It has nothing to do with your

So-called religion

 


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع | لینک ثابت


فریاد

قصه نیستم كه بگویی

نغمه نیستم كه بخوانی

صدا نیستم كه بشنوی

یا چیزی چنان كه بینی

یا چیزی چنان كه بدانی

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با..........

فریاد من با قلبم بیگانه بود

من آهنگ بیگانه ی تپش قلب خود بودم

هنوز آوازم را نخوانده ام

من درد مشترك ام

 مرا فریاد كن

 


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


without seeing you

I see you staring at me

but you never truly see
why I love you, oh, so much

when you're so out of touch

Feelings that we could have shared

you flung behind without a care

It seems so hard to let you go

and the process is so slow

I don't know whether I should stay

and waste another day away

I do know, though, that all this pain

will soon drive me insane

You don't feel me loving you

and you just can't seem to get a clue
You don't see me cry inside

and in you I know I can't confide

Yet still I find that you are blind

to things meant to be kind
You know nothing of my fears

and are unaware of all my tears

I know I really can't deny

things I feel as I look you in the eye

So who will help me make it though
Who will tell me what to do

How come every time I see your face
for me there's never any space

Maybe someday you'll see me differently
so until then, I'll be waiting silently


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع عمومی | لینک ثابت


دلا بسوز

 

دلا بـسوز کـه سوز تو کارها بـکـند
نياز نيم شـبي دفـع صد بـلا بـکـند
عـتاب يار پري چهره عاشقانه بـکـش
کـه يک کرشمـه تلافي صد جفا بکـند
ز مـلـک تا ملـکوتـش حـجاب بردارند
هر آن کـه خدمت جام جهان نما بـکـند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نـبيند کـه را دوا بـکـند
تو با خداي خود انداز کار و دل خوش دار
کـه رحـم اگر نکـند مدعي خدا بکـند
بسوخـت حافـظ و بويي به زلف يار نبرد
مـگر دلالـت اين دولتـش صـبا بکـند


 

نوشته شده توسط غزل در ساعت موضوع با ملکوت | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting